عبدالله مستوفى
386
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
پيشگوئى من روزى براى يكى از كارهاى مالياتى بدفتر مرنار رفته بودم ، متين السلطنه مدير نانوائى كارش را تازه تمام كرده بود كه من رسيدم ، با اينكه مرنار هيچ رسم نداشت كه از كار يكى از رؤساء در حضور ديگرى حرفى بزند ، شايد چون من چند تا تكه ملك در ساوجبلاغ و ساوه داشتم مرا هم گندمدار تصور كرده با حضور متين السلطنه خطاب به من كرد و گفت : « ما تصميم گرفتهايم امسال گندم غلهدارها را در انبارشان بپوسانيم . » گفتم : « چطور ؟ » گفت : « هيچ امر دادهام از حالا گندم نانواهاى شهر را از انبار بدهند ، وقتى ما از آنها گندم نخريم چه ميكنند ؟ ناچارند گندم خود را بپوسانند . » گفتم : « شما از كجا گندم ميآوريد كه تا سر خرمن ديگر روزى سيصد خروار يعنى يكصد و هشت هزار خروار گندم بنانواها بدهيد ! » گفت : « از بلوكات تهران ! » گفتم : « تصور ميكنيد چهار بلوك تهران اينقدر گندم داشته باشد ؟ » با اشاره به سمت متين السلطنه كه ايستاده و يك مشت كاغذ هم دستش بود ، گفت : « اينها راپورتهاى امناى ماليهء بلوكات تهران است كه در جواب استعلام من از وضعيت حاصل ، هريك ارقامى دادهاند كه سرهم رفته براى نان دو سال شهر كافيست . » ( امناى ماليهء بلوكات تهران را تازگى از اعضاى گمرك معين كرده بودند و احمد آذرى يكى از آنها بود ) گفتم : « مسلما گزارش بيمطالعهاى دادهاند ، شما هستيد و سى هزار خروار گندم خالصه و چهار پنج هزار خروار گندم مالياتى اربابى تهران و اين گندم براى نان چهار ماه تهران كافى نيست . » گفت : « يعنى ميخواهيد بگوئيد شما نديده از آنها كه در محل و همه چيز را مىبينند ، آگاهتريد ؟ » گفتم : « از اين امناى ماليه كه تره را از جعفرى و گندم را از جو نميتوانند تشخيص بدهند ، همهكس بصيرتر است . اگر من ترديدى در بىاطلاعى آنها داشتم . بعد از اين گزارشات براى من شكى در بىبصيرتى آنها باقى نمانده است . چون من رسمم بىپرده حرف زدن است ، بشما ميگويم خبر اين گندم دادن سر خرمن شما بنانواها ، الان به تمام بلوكات رفته است . گندمدارها اگر معمولا يك قفل بدر انبار خود ميزدند ، حالا در آن را تيغه كرده و كاهگل هم روى آن خواهند كشيد و يك مثقال آن را بيرون نميدهند و منتظر اواخر ميزان خواهند شد كه شما دستتان را پيش آنها دراز كنيد و آنها هم بهر قيمتى كه دلشان بخواهد بشما بفروشند . بنابراين ، شما گندمهاى آنها را نمىپوسانيد و آنها هستند كه خزانه را از اين راه تهى خواهند كرد » . متين السلطنه در ضمن بيانات من لبخند ميزد و گاهى لب خود را بدندان ميگرفت . بعد كاغذهاى دست خود را روى ميز گذاشتم . مرنار هم مثل اينكه از تمام شدن اين صحبت خوشوقت بود ، با يك اشاره ، رئيس ادارهء نانوائى را مرخص كرده مشغول امضاى كارهاى من شد . قرآن كريم ميفرمايد : ، لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا « 1 » » هميشه از اين قبيل اشخاص كه « بيروغن سرخ كرده و اغراقات عجيب ميگويند ، در هر كارى هستند كه اگر رئيس كار مرد خبرهء مطلعى نباشد ، گرفتار
--> ( 1 ) - سورهء الاسراء ، آيهء 36